ما راهمان جداست
ما راهمان جداست
این ابرها تا می توانند ببارند
ما چترمان خداست
ما راهمان جداست
این ابرها تا می توانند ببارند
ما چترمان خداست
لقمان و پسرش !!
لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:
((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر
چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه
همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛
آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور
((شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام
نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت
و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم
طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد .
روز چهارم، هيچ نگفت . شب، پدر از
او خواست كه كاغذها بياورد و نوشتهها
بخواند.
پسر گفت:
امروز هيچ نگفتهام تا برخوانم.
لقمان گفت: ((پس بيا و از اين نان كه بر
سفره است بخور و بدان كه روز قيامت،
آنان كه كم گفتهاند، چنان حال خوشى دارند
كه اكنون تو دارى)).
اشعار حافظ ...
1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...
2- هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...
3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...
4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. 5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...
6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...
7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. .
8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...
9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..
10- یکی میگوید : شب شده است. .. درحالی که دیگری میگوید : صبح در راه است
چند روزاست قاصدكهاي خيالم رابه نسيم يادت سپرده ام وبر بام دلم آفتاب مهرت طلوع كرده است راستي تو از زلال باراني يا از چشمه مهتاب كه دلهاي سنگي را حرير مي كني ؟
آيا لبخند صبح ,تو را به دامان دشت انداخته كه شب تيره روزان را روشن كرده اي؟ چند روزي است كه ديگربه شهر وديار خود فكر نميكنم .
شهر و دياري كه از آنجا هجرت كرده ام..
فكر ميكنم شهر من جايي است كه چراغ ياد تو بر در خانه هايش آويخته است....
در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه ميكردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا ميرود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد .
بهاریه
بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
مردان به نكات زير توجه كنند.
1. مشكلات شغليتان را به خانه نياورند.
2. بيش از حد از خودتان تعريف نكنيد.